تبليغاتX
روزهای تنهایی در میان تن ها =روزهای صعود
به نام بهترین سرپرست

--

دیشب، شبی بود که من آمدم!

تو نیز آمدی.

اشتباه نوشتم! تو همیشه هستی، اینبار من هم آمدم!

و عجب عشق بازی ای بود...

--

پا نوشت: این مناجات امیر المونین که جمعه ها ظهر، قبل از اذان ظهر از شبکه تهران پخش میشه، حقیقتا یک

رابطه عاشقانه را به تصویر میکشد.

آنجا که میگوید: مولای یا مولای، انت الخالق و انا المخلوق، و هل یرحم المخلوق الا الخالق

ترجمه: مولای من، تو آفریدگاری و من آفریده، و چه کسی رحم کند بر آفریده جز آفریدگار؟

و بسیاری از فراز های زیبای دیگر.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:10  توسط احسان محمدی  | 

به نام بهترین تدبیرکننده

--

نگاه میکنم، نمی بینم!

گوش میکنم، نمی شنوم!

من اینبار "هم سلول" هزاران سوال بی جواب شده ام...

ترس من از بند نیست،

من از فرو ریختن سلول های بودنم هراسناکم.

ترسم از آن است که شاید "من" آنطور نبودم که باید میبودم...

--

پانوشت: من که شاید بدون اغراق در 30 ثانیه خوابم می برد این روزها این خواب نرفتن ها و بیدار بودن در رخت

خواب برایم معذلی شده است.

پانوشت 2: امروز برای اولین بار در سرویس دانشگاه، از تهران تا قزوین خوابم نبرد! فکر، فکر، فکر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:17  توسط احسان محمدی  | 

به نام آگاه ترین

--

اینکه مراحل مهم زندگی که برای عموم مردم وجود داره، و برای من هم وجود دارد یک مساله مشخص

است. اما اینکه چرا گذر از این مراحل همیشه برای من دارای چالش بوده برایم سوال برانگیز بوده در مواقعی.اما

نکته ای که همیشه بدان رسیده ام این است که هرگاه حقیقتا نقش خودم را در راستای مراحل مختلف انجام

دادم و باقی ماجرا را به خدا سپردم در هر صورت احساس میکنم نتیجه ی خیری برایم پیش آمده است.

اینکه داستان از کجا شروع شد و به کجا خاتمه پیدا کرد خود داستانی بود که قسمتهایی از آن حقیقتا برای

من شائبه هایی بوجود آورد که در برخی لحظه ها احساس کردم شرایط برایم سنگین شده است، اما

وقتی قول و قراری که با خدا گذاشته بودم و خودم و همه آدمهای در این قضیه را به خدا سپرده بودم را دوباره

مرور میکنم به آرامش میرسم.باز هم باید بگم خدایا شکرت.

--

پا نوشت: دیشب قرآن را که باز کردم این آیه امد:

قَالُوا آمَنَّا بِرَبِّ الْعَالَمِينَ

ترجمه: گفتند به پروردگار جهانيان ايمان آورديم(سوره ۲۶: الشعراء- آیه ی 47).

با خودم گفتم وقتی داستان را بخدا سپرده ام باید ایمان داشته باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:21  توسط احسان محمدی  | 

به نام بهترین تدبیر کننده

--

این روزها حقیقتا مجذوب دو شخصیت عرفانی، مذهبی شده ام.

ابوسعید ابوالخیر و عطار نیشابوری.

من در هر دو مورد حکایت هایی در طول این چند روز خوندم که حقیقتا بعد از یک روز کاری پر تلاطم و پس از

مطالعه زندگی و یا اشعار این دوشخصیت روحم احساس سبکی میکرد. اینکه چقدر انسان میتواند وارسته شود

در نوع خود بسیار جذاب، عارفانه و در عین حال زیبا و تحریک کننده است. تحریک کننده از این جهت که انسان

بیشتر خودش را دریابد و تلاشش را برای خالص شدن بیشتر کند. مولانا که خود حقیقتا در عرفان در جایگاه

رفیعی قرار دارد در مورد عطار میگوید:

هفت شهر عشق را عطار گشت

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

در اینجا میخواهم روایتی که در مورد عطار و چگونگی تولد دوباره اش را نقل شده است را بیاورم:

"روزي عطار در دكان خود مشغول به معامله بود كه درويشي به آنجا رسيد و چند بار با گفتن جمله ی " چيزي

براي خدا بدهيد" از عطار كمك خواست ولي او به درويش چيزي نداد. درويش به او گفت: اي خواجه تو چگونه

ميخواهي از دنيا بروي؟ عطار گفت: همانگونه كه تو از دنيا مي روي. درويش گفت: تو مانند من مي تواني

بميري؟عطار گفت: بله، درويش كاسه چوبي خود را زير سر نهاد و با گفتن كلمه الله از دنيا برفت. عطار چون اين

را ديد شديداً متغير شد و از دكان خارج شد و راه زندگي خود را براي هميشه تغيير داد".عطار در سال ۶۱۸ یا

۶۱۹و یا ۶۲۶ در حملهٔ مغولان، به شهادت رسید.(یادم باشه از نحوه شهادتش هم حتمابگم).

این هم یه شعر زیبا از عطار نیشابوری:


گم شدم در خود چنان كز خويش ناپيدا شدم              شبنمي بودم ز دريا غرقه در دريا شدم

 

سايه اي بودم  ز اول بر زمين افتاده خوار               راست كان خورشيد پيدا گشت ناپيدا شدم

 

ز آمدن بس بي نشان و ز شدن بي خبر                      گو بيا يك دم برآمد كامدم من يا شدم

 

نه، مپرس از من سخن زيرا كه چون پروانه اي               در فروغ شمع روي دوست ناپروا شدم

 

در ره عشقش قدم در نِه، اگر با دانشي                 لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

 

چون همه تن مي بايست بود و كور گشت             اين عجايب بين كه چون بيناي نابينا شدم

 

خاك بر فرقم اگر يك ذره دارم آگهي                  تا كجاست آنجا كه من سرگشته دل آنجا شدم

 

چون دل عطار بيرون ديدم از هر دو جهان                          من ز تأثير دل او بيدل و شيدا شدم


اما در مورد ابوسعید در مطلب بعدی انشاءالله خواهم نوشت، اما همین بس که ابو سعید حقیقتا دنیا را بازیچه

میدانسته و حقیقتا رها میزیسته است.

--

پانوشت: به نام بهترین تدبیر کننده.

پانوشت 2:تکلیف که روشن میشود، راه های بسیاری برای انسان خودنمایی میکنند.

پانوشت 3:خودم میدونم که عوض شده ام! توکل بخدا.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 17:30  توسط احسان محمدی  | 

به نام رئوف ترین

--

من بازی را باخته ام،

این اعتراف من است!

اما،

هنوز نمیدانم، "قافیه" را کجا اشتباه کردم که اینچنین "بی وزن" شدم ...

--

پانوشت: هر جا که مینگرم، خودم را نمی یابم!

پانوشت 2: احتمالا تصمیمی فراتر از تصمیم گذشته بگیرم، من مرد لحظه ها هستم.

پانوشت 3: توکل بخدا.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:9  توسط احسان محمدی  | 

هو الحبیب

--

با حافظ

--

ترسم که اشک در غم ما پرده در شودوین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواهکز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روانباشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگولیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی منآری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیبیا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسیمقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راستسرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توستدم درکش ار نه باد صبا را خبر شود
--

توکل بخدا


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 12:13  توسط احسان محمدی  | 

به نام همیشه حاضر

--

دستانم تهی ست!

و تو چقدر مشتاق!

سلول سلول بدنم بوی ترس میدهند،

سهم من از جهان همینهاست!

و اتوبوس عجب جایی است برای خواب دیدن.

گفتم خواب دیدن؟

برای خیال کردن!

ای کاش اتوبوس هیچگاه به مقصد نمیرسید تا همچنان خیال میکردم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:31  توسط احسان محمدی  | 

به نام حضرت دوست

--

حضرت حافظ

بیا که قصر امل سخت سست بنیادست***بیار باده که بنیاد عمر بر بادست

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود***ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست

چه گویمت که به میخانه دوش مست و خراب***سروش عالم غیبم چه مژده‌ها دادست

که ای بلندنظر شاهباز سدره نشین***نشیمن تو نه این کنج محنت آبادست

تو را ز کنگره عرش می‌زنند صفیر***ندانمت که در این دامگه چه افتادست

نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر***که این حدیث ز پیر طریقتم یادست

غم جهان مخور و پند من مبر از یاد***که این لطیفه عشقم ز ره روی یادست

رضا به داده بده وز جبین گره بگشای***که بر من و تو در اختیار نگشادست

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد***که این عجوز عروس هزاردامادست

نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل***بنال بلبل بی دل که جای فریادست

حسد چه می‌بری ای سست نظم بر حافظ***قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

--

برای {ر.خ}


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 19:44  توسط احسان محمدی  | 

به نام تنها شایسته ی پرستش و ثنا

--

خدارو شکر میکنم به خاطر همه ی الطافی که بهم کرد.در حالی که خودم رو در برابر خدا مصداق کسی میدونم که نمک خورده و نمکدون شکسته.

خدایا شکرت

امروز تصفیه خدمت سربازی تموم شد.خدایا شکرت.

انشاءالله همه ی سربازا سلامت باشن و این دوران رو به امید خدا با سلامتی تموم کنن.الهی آمین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 21:35  توسط احسان محمدی  | 

به نام مهربانترین

--

از به دنیا اومدن سپهر،و عمو شدنم خیلی حس خوبی بهم دست داد.از این جهت که یه عضو جدید به ما اضافه

شده که واقعا نشاط خاصی به همه ی ما داده.

حقیقتا با نگاه به نوزاد انسان چقدر عظمت خدا رو بیشتر حس میکنه.خدا یاشکر.

--

میان دو خط،هر کدام راهی

هر کدام من!

انقدر تو این چند روز مردد بوده ام در این "میان گاه ها" که گیج شده ام!

من خود را به "تو" میسپرم.اما باز هم یادم میرود و در مقابلت "سپر" میگیرم!!!

توکل به تو...

--

پا نوشت:تکلیف روشن شد.

پانوشت 2:یک نقاشی زیبا از ایوان شیشکین با نام "Noon in the Neighbourhood of Moscow"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 12:59  توسط احسان محمدی  |